هفتهی گذشته با یک گروه دانشجویی از کرمان راهی مشهد شدیم. یک اتوبوس چهلنفره، چند ساعت مسیر، کلی حرف و خنده، خوابهای نصفهنیمه، توقفهای بینراهی و آن حس عجیبی که سفرهای گروهی دارند؛ حسی بین خستگی و هیجان.
همهچیز طبق برنامه پیش میرفت تا اینکه اتوبوس در دل کویر خراب شد…
وسط همان توقف اجباری، چیزی توجهم را جلب کرد. واکنش آدمها با هم فرق داشت. بعضیها فقط غر میزدند. بعضیها سریع دنبال راهحل بودند. یکی سعی میکرد بقیه را آرام کند. چند نفر دنبال آب و سایه بودند. بعضیها هم نگران این بودند که برنامهی سفر به هم نریزد.
میدیدم که هرکس در موقعیت سخت، چیزی را مهمتر میداند. برای یکی آرامش مهم بود، برای یکی مسئولیتپذیری، برای یکی نظم، برای یکی کمک کردن، برای یکی زودتر رسیدن، و برای یکی هم فقط اینکه کمتر اذیت شود.
شاید هدفگذاری هم از همینجا شروع میشود؛ از اینکه بفهمیم در مسیر زندگی، واقعاً چه چیزهایی برایمان مهم است. چون اگر ندانیم ارزشهای ما چیست، ممکن است هدفهایی انتخاب کنیم که در ظاهر جذاباند، اما در عمق وجودمان به ما ربطی ندارند.
خیلی وقتها ما هدف انتخاب میکنیم چون دیگران آن را خوب میدانند؛ چون جامعه میگوید موفقیت یعنی فلان رشته، فلان شغل، فلان درآمد، فلان سبک زندگی. اما وقتی مسیر سخت میشود، تازه معلوم میشود آن هدف واقعاً مال ما بوده یا فقط چیزی بوده که از بیرون به ما تحمیل شده است.
در کتاب مهندسی آرزوها به یک نکته اشاره شده اینکه قبل از رفتن به سراغ هدفها ، باید ارزشهایمان را بشناسیم. چون هدفها اگر از ارزشهای ما جدا باشند، حتی اگر به آنها برسیم، ممکن است احساس رضایت نکنیم.
هدف چیزی است که میخواهیم به آن برسیم؛ یک نتیجهی مشخص در آینده. مثلاً قبولی در یک رشته، راهاندازی یک کسبوکار، یاد گرفتن یک مهارت، بهتر شدن وضعیت جسمانی، یا حتی داشتن رابطهای سالمتر با خانواده و دوستان.
اما قبل از هدف، چیزی عمیقتر وجود دارد: ارزش
ارزش یعنی آن تمایل عمیق قلبی که نشان میدهد ما میخواهیم چگونه انسانی باشیم. ارزشها فقط چیزهایی نیستند که دوستشان داریم؛ بلکه جهت زندگی ما را مشخص میکنند. مثلاً ممکن است برای کسی «یادگیری» ارزش باشد، برای کسی «مراقبت از خانواده»، برای کسی «آزادی»، برای کسی «رشد»، برای کسی «صداقت»، و برای کسی «کمک کردن به دیگران».
اگر هدف را بدون توجه به ارزشها انتخاب کنیم، ممکن است به چیزی برسیم که از بیرون موفقیت به نظر میآید، اما از درون حس خوبی به ما ندهد. مثل کسی که شغلی پردرآمد دارد، اما چون ارزش اصلیاش آزادی یا خلاقیت بوده، هر روز بیشتر احساس خفگی میکند. یا کسی که فقط برای تأیید دیگران مسیری را انتخاب کرده، اما بعد از مدتی میفهمد در حال زندگی کردن رؤیای دیگران است، نه خودش.
پس وقتی میپرسیم چطور هدف انتخاب کنیم؟ در واقع اول باید بپرسیم:
چه چیزهایی در زندگی برای من واقعاً مهماند؟
یکی از دلایل مهم هدفگذاری این است که احتمال موفقیت را بیشتر میکند. آدمی که هدف دارد، حتی اگر مسیرش سخت باشد، راحتتر میتواند تصمیم بگیرد. چون میداند چرا دارد ادامه میدهد. هدف مثل مقصد سفر است؛ اگر مقصد معلوم نباشد، هر توقفی میتواند ما را از مسیر بیرون بیندازد.
با این حال، خیلیها هدفگذاری نمیکنند. بعضیها چون بلد نیستند. بعضیها فکر میکنند مهم نیست. بعضیها قبلاً شکست خوردهاند و دیگر نمیخواهند دوباره امتحان کنند. بعضیها از شکست میترسند، و جالبتر اینکه بعضیها حتی از موفقیت میترسند؛ چون موفق شدن هم مسئولیت میآورد، تغییر میآورد و گاهی آدم را از محیط آشنای قبلی بیرون میکشد.
پس هدف نباید چیزی باشد که اگر به آن نرسیدیم، نابود شویم. هدف خوب، هدفی است که حتی اگر دقیقاً به نتیجهی نهایی نرسیم، در مسیر رسیدن به آن رشد کرده باشیم.
یعنی هدف فقط برای رسیدن نیست؛ برای ساخته شدن هم هست.
برای انتخاب هدف، قبل از هر چیز باید از ارزشها شروع کنیم.
مشخص کردن ارزشها
برای شناخت ارزشها میتوانیم این سوالها را از خودمان بپرسیم:
– دوست دارم چگونه انسانی باشم؟
– انجام چه کاری از نظر من واقعاً خوب و ارزشمند است؟
– در روابط، شغل، تحصیل، سلامت، رشد فردی و تفریح، چه چیزهایی برایم مهماند؟
– اگر فقط یک سال از زندگیام باقی مانده باشد، چه چیزهایی را جدیتر میگیرم؟
– دوست دارم در هشتادسالگی، وقتی به گذشته نگاه میکنم، از چه چیزهایی راضی باشم؟
گاهی حتی ترسها و رنجها هم میتوانند ارزشهایمان را نشان دهند. چیزی که از نبودنش رنج میبریم، ممکن است نشانهی چیزی باشد که برایمان ارزشمند است. مثلاً کسی که از بینظمی خیلی اذیت میشود، شاید نظم یا آرامش برایش ارزش مهمی باشد. کسی که از سطحی بودن روابط ناراحت میشود، شاید صمیمیت و صداقت برایش مهم است.
نوشتن ایدهها و آرزوها
در این مرحله نباید خیلی زود خودمان را محدود کنیم. بهتر است یک لیست از آرزوها، ایدهها و خواستهها بنویسیم؛ چیزی شبیه یک سبد آرزوها.
این آرزوها میتوانند کوتاهمدت یا بلندمدت باشند. میتوانند مربوط به خانواده، سبک زندگی، تحصیل، شغل، درآمد، سلامت جسمانی، رشد شخصی یا رشد معنوی باشند.
-
آزمون
هر آرزویی قرار نیست تبدیل به هدف شود.
برای سنجیدن معنادار بودن یک هدف میتوان از تکنیک خب که چی؟ استفاده کرد.
مثلاً:
میخواهم درآمدم زیاد شود.
که چی؟
تا مستقلتر باشم.
خب که چی؟
تا بتوانم برای زندگیام خودم تصمیم بگیرم.
خب که چی؟
چون آزادی و استقلال برایم مهم است.
اینجا میفهمیم پشت آن هدف، یک ارزش وجود دارد.
یک سؤال دیگر هم میتواند کمک کند:
اگر هیچکس قرار نبود بفهمد من به این هدف رسیدهام، باز هم آن را میخواستم؟
این سؤال خیلی چیزها را روشن میکند. چون بعضی هدفها بیشتر برای دیده شدناند تا زندگی کردن.
-
اولویت بندی اهداف
بعد از نوشتن آرزوها، باید آنها را مرتب کنیم. چون نمیشود همزمان دنبال همهچیز رفت. اگر همهچیز مهم باشد، در عمل هیچچیز مهم نیست.
در اولویتبندی باید ببینیم کدام هدف با ارزشهای اصلی ما هماهنگتر است، کدام هدف در این مرحله از زندگی ضروریتر است، و کدام هدف میتواند روی بقیه بخشهای زندگیمان اثر مثبت بگذارد.
هدف خوب باید چالشبرانگیز باشد، اما غیرواقعی و فرساینده نباشد. باید آنقدر جدی باشد که ما را رشد دهد، اما آنقدر دور و ناممکن نباشد که از همان اول ناامیدمان کند.
در پایان باید بگویم تجربهی خراب شدن اتوبوس در کویر برای من یک یادآوری این بود که در مسیر، همیشه همهچیز طبق برنامه پیش نمیرود. گاهی توقف هست، تأخیر هست، خستگی هست، حتی ناامیدی هم هست. اما چیزی که کمک میکند ادامه بدهیم، صرفا مقصد نیست؛ دانستن دلیل حرکت است.