تو این اوضاع کشور کی هدف میذاره؟!!
چند وقت پیش داشتم به این فکر میکردم که این همه حرف درباره هدفگذاری واقعاً برای چه شرایطی نوشته شده؟
وقتی اوضاع قابل پیشبینی باشد؟
وقتی اقتصاد ثبات داشته باشد؟
وقتی آدم بداند شش ماه بعد کجاست؟
ولی اگر هر روز خبر جدید باشد چی؟
اگر آدم نداند سال بعد اصلاً شرایط کار، درس، مهاجرت، درآمد یا حتی برنامههای معمول زندگیاش چه شکلی میشود چی؟
فکر میکنم اکثر ما این روزها به این سوال فکر میکنیم…
وقتی فردا معلوم نیست چی میشه، هدف گذاشتن چه فایدهای داره؟
و سؤال عجیبی هم نیست.
اتفاقاً به نظرم سؤال خوبیه.
چون بعضی مدلهای هدفگذاری جوری حرف میزنند که انگار زندگی یک جدول اکسل است؛ تاریخ میگذاری، اجرا میکنی، تمام.
در حالی که زندگی خیلی وقتها اینطوری پیش نمیرود.
پس مشکل چیه؟! هدفگذاری مشکل دارد یا نوع هدفگذاریمان؟
با یک دید بازتر اگه بخواهیم نگاه کنیم شاید مشکل از این باشد که ما هدف را با پیشبینی اشتباه میگیریم.
هدفگذاری قرار نیست آینده را کنترل کند.
چون واقعاً معلوم نیست حتی فردا چه میشود.
هدفگذاری بیشتر شبیه رانندگی در مه است.
وقتی مه هست، تو کل جاده را نمیبینی.
ولی فرمان را ول نمیکنی.
فقط تا جایی که میبینی حرکت میکنی.
چیزی که این روزها خیلی قابل درک است، خستگی از نامطمئن بودن و گیجی است.
آدم با خودش میگوید:
وقتی معلوم نیست اوضاع اقتصادی چی میشه، وقتی شرایط هی عوض میشه، چرا باید برای آینده برنامه بریزم؟
خب اگر به خاطر غیرقابلپیشبینی بودن آینده، هیچ تصمیمی نگیریم، عملاً تصمیم را سپردهایم به شرایط.
و شرایط معمولاً برای ما تصمیم ایدهآلی نمیگیرد.
اینجا یک تفاوت مهم وجود دارد:
کنترل داشتن با قطعیت داشتن فرق دارد.
تو نمیتوانی زمان جنگ، اقتصاد، سیاستها، اتفاقهای بیرونی یا آینده را کنترل کنی.
ولی هنوز چیزهایی وجود دارند که داخل دایره کنترل تو هستند، مثل:
مهارتی که یاد میگیری.
شبکه ارتباطیای که میسازی.
پسانداز هرچند کوچک.
زبان خواندن.
نوشتن.
ورزش.
توانایی سازگار شدن.
ساعت خواب و بیداریت
شاید به نظرت خیلی کوچک بیایند ولی همین اقدامات میتوانند از تو آدم بهتری بسازند دوست خوبم!
بهجای هدفگذاری دقیق و اکسلی، میشود از استراتژی «اگر… آنگاه…» استفاده کرد.
یعنی از قبل برای چند حالت فکر کنیم.
مثلاً:
اگر شرایط اقتصادی بدتر شد → آنگاه مهارتی را که از خانه هم قابل انجام است جدیتر میکنم.
اگر برنامهای که برایش وقت گذاشتم متوقف شد → آنگاه نسخه کوچکترش را ادامه میدهم.
اگر فرصت جدیدی باز شد → آنگاه به جای ترس، یک بازه مشخص برای امتحان کردنش میگذارم.
اگر انرژی روانیام پایین آمد → آنگاه بهجای رها کردن کامل، حداقلترین نسخه کار را انجام میدهم.
این مدل یک اتفاق مهم دارد:
هدف را انعطافپذیر میکند. انعطافپذیری یعنی اصرار نکردن روی یک مسیر ثابت.
یعنی با توجه به شرایط مسیر را طوری تغییر بدهی که به اهدافت نزدیکتر شوی.
فرض کن کسی هدفش این بوده که تا یک سال آینده در یک حوزه شغلی وارد بازار کار شود.
مدل عادی اینطوره:
هر روز ۶ ساعت میخونم، ۱۲ ماه بعد حتماً نتیجه میگیرم
اما مدل منعطف میگه:
هدفم ورود به بازاره.
اگر شرایط عوض شد، ساعت مطالعه، مدل درآمد، مسیر یادگیری یا زمانبندی رو تغییر میدم؛ ولی اصل مسیر رو کامل کنار نمیذارم
فرق این دو تا شاید کوچیک به نظر بیاد.
ولی اولی با اولین تغییر که در شرایط به وجود میاد میشکنه.
دومی راحت تر میتونه خودش رو هماهنگ کنه، موافقید؟
خب فکر نمیکنم کسی بتواند امروز با اطمینان از آینده حرف بزند.
اگر این روزها حس میکنی سخت است برای چند سال بعد تصویر بسازی، قابل فهم و قابل درک است.
میخواهم این سوال را از خودت بپرسی:
در این شرایط، چیزی که امروز واقعاً دست خودمه چیه؟
و بعد از همانجا شروع کنی!